سفرمون
سلام مامانی گلکم میبخشی که دیر به دیر بهت مطلب میذارم تو وبت آخه وقت
نمیکنم کل وقتم با تو تموم میشه دیگه بعضی وقتا نمیتونم خونرم تمیز کنم ولی
خوب یه فرشته مهربون به دادم میرسه راستش بابایی خیلی بهم کمک میکنه
دوستت دارم عشقم
این مدت که نبودم رفته بودیم شهرمون بهمون خیلی خوش گذشت ولی اولین
روزی که رفتیم خوب نبود آخه خیلی جیغ میکشیدی گریه مییکردی


هیچ جوری ساکت نمیشدی جز بغل من وبابایی شبم دیر خوابیدی ساعت ٢:٣٠
بود که خوابیدی فکر کنم جات عوض شده بود و هیچ کس نمیشناختی غریبی
میکردی ولی از فرداش میخندیدی
با عروسکات بازی میکردی بیشترم زمین
میموندی و بازی میکردی خوابم که تن تن میخوابیدی البته فقط اوایل
شروع زندگی فرشتگیت یه کوچولو خوابت تنظیم نبود اونم چون تازه به این
دنیا اومدع بودی بعدش دیگه تا الانم که خوب بوده خدا کنه بعد اینم خوب باشه
راستی از اونجام واست یه شال گردن خوشگل خریدیم


سفرمون
